زلف تو اگر به تاب مي‌بينم

شاعر : اوحدي مراغه اي

دل ز آتش غم کباب مي‌بينمزلف تو اگر به تاب مي‌بينم
ظلميست که بر خراب مي‌بينماين جور، که بر دلم پسنديدي
چون عکس قمر در آب مي‌بينمدر ديده‌ي‌خود خيال رخسارت
گويي که: مگر به خواب مي‌بينماين شيوه‌ي چشمهاي بي‌خوابت
از دور چو آفتاب مي‌بينمروي تو کشد مرا و اين معني
«من ذلک» يک حساب مي‌بينمهجر تو و مرگ اوحدي را من
چون از تو بود، صواب مي‌بينمهر چيز که آن خطاست در عالم